مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

198

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چپ و راست بر ايشان گردآمدند و پيلان ايشان را پايمال هميكردند تا اينكه در كوه و صحرا پراكنده شدند . و مسلمانان از قفاى ايشان بتاختند و از پيلان و وحشيان ، جز قليلى زنده نماندند . و ملك غريب با نصرت و ظفر ، خرسند و شادمان بازگشت . چون بامداد شد ، غنيمتها بخش كردند و پنج روز در آن مكان بنشستند . پس از آن ملك غريب ، برادر خود ، عجيب را بخواسته و به او گفت : اى پليدك ، از بهر چه پادشاهان بر ما همىشورانى ؟ مگر نمىدانى كه خداوند يگانه ، يار منست ؟ اكنون مسلمان شو تا بسلامت برهى و از خون پدر و مادرم درگذرم و ترا در مملكتى پادشاه كنم . عجيب چون سخن غريب بشنيد ، به او گفت : من از دين خود هرگز بازنگردم . غريب فرمود قيد آهنين بر وى بنهادند و صد تن از غلامان غلاظ و شداد بر او بگماشت و خود روى برعد شاه كرده ، به او گفت : در دين اسلام چه ميگوئى ؟ رعد شاه گفت : اى ملك ، من بدين شما درآيم . كه اگر آن دين برحق نبود ، شما نمىتوانستيد كه بما چيره شويد . و اكنون من شهادت مىدهم كه خدائى جز خداى يگانه و پيغمبرى جز ابراهيم خليل نيست . ملك غريب از اسلام رعد شاه فرحناك شد و به او گفت : اى ملك ، آيا به شهر خويشتن ميروى يا نه ؟ رعد شاه گفت : اى ملك ، من اگر به شهر پدرم بازگردم ، پدرم مرا بخواهد كشت . كه من از دين او بدر شده‌ام . ملك غريب گفت : من با تو بيايم و تو را در آن سرزمين پادشاه گردانم . رعد شاه چون اين سخن بشنيد ، دست و پاى او ببوسيد . غريب روى بكليجان و قورجان كرده ، بايشان گفت : قصد من اينست كه مرا بسوى بلاد هند برداريد . و جمرقان و سعدان را با خويشتن برداشت . و قورجان ، جمرقان و سعدان را بدوش گرفت و كليجان ، غريب و رعد شاه را برداشت و بسوى هند روان شدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .